در انزوای کوچه
روح من است که روی دست باد برده می شود
و تکه تکه می شود
این تازه اول کار است
نقطه آغاز نابودی یک انسان
شمعدانی ها
وقتی که به من می نگرند
انگار
تجسمی از ریشه خشکیده یک گیاه غمگین را می بینند
که با تکیه به دیواری پوسیده
سعی می کند بایستد
و بگوید:
من زنده ام
![]()
به پرنده ای می مانم که بر
بلندترین داردنیاآشیانه کرده است
وبه اعدام پروازخویش خوگرفته است
تمام زندگی ام برچوبه ی داری می رقصد
که گاه با ، وزش باد جلومی رود وگاه به عقب
بازمی گردد
برای تمامی لحظه های بربادرفته ام
آوازی دوباره ، سازکرده ام
پای چوبه ی داری خواهم رقصید
که شعله ی دردهای من می سوزاندش
![]()
مشت می کوبم بر در
پنجه می سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم ، خفقان!
من به تنگ آمده ام، از همه چيز
بگذاريد هواری بزنم:
ـ آی !
با شما هستم !
اين درها را باز کنيد!
من بدنبال فضايی می گردم،
لب بامی،
سر کوهی،
دل صحرايی
که درآنجا نفسی تازه کنم.
آه !
می خواهم فرياد بلندی بکشم
که صدايم به شما هم برسد!
چاره درد مرا بايد اين داد کند
از شما خفته چند !
چه کسی می آيد با من فرياد کند؟
اکنون که خسته ازغوغای زندگی ، رویای بودن رادررواق خلوت لحظه ها
جستجومی کنم بی اختیارمیل به سکوت دردرونم ریشه می کند و
باتمام وجودمرابه سوی باغ تنهایی می کشاند
سکوت مهری می شودسنگین برلبهای بهاریم وشب
چراغ خاموشی دربی نهایت اندیشه ام
تنهادرصدای سکوت ودرانتظارناجی وجودوشاید
درانتظارخودم ،خودی که ازخودبیخودشده
آهنگ تنهاییم رامی شنوم ولحظه ای ساکن درحرکت خویش
درجستجوی دلی شکسته
بغض گلویم رامی فشارد ، ستاره هادورترمی شوند وتخیل ها
دست نیافتنی ترومن تنهاترازهمیشه احساس میکنم
اندوهی ناتمام مرادرخویش می فشارد
اشکهایم بی قراری می کنندوچشم هایم گذرنمناک عمررا
درجویبارحرارت به نظاره می نشینندتاکمی ازاندوه درونم کاسته شود
![]()
هراسی ندارم ...
نه از سپردن ثانيه ها ...
و نه از گم شدن در اين تاريکی ...
دلخوشی هايم پس چه شد خدايا ؟
به سکون می گريزم
شايد ... خود را در ... من بيابم
آری اين هنوز منم ...
اما خالی ...
از لابه لای پلکهايم مي بينم که باد ...
سايه های مبهمی را به تاريکی می کشاند
ستاره ها ... نا پيدا در دامان شب
به سوگ نشسته اند انگار ...
آری اين هنوز منم ...
هنوز خالی ...
خيره به امتداد راهی
که به پستی گرفتار است
و به باد غارتگر دچار ...
اينبار از گوشه ی چشم عبور سايه ها را می بينم
و به ردپایشان می انديشم
( نکند سايه ها تکرار دلخوشی هايم بودند ....؟! )
لحظه ای درنگ ...
و صدای فرياد تقصير
که بی گناهی را محکوم می کند
به سکوت
بايد باز بيانديشم .....
![]()